محمد بن حسين البيهقي

616

تاريخ بيهقى ( فارسي )

شهرى ازين گفتند . و اگر اين اخبار به مخالفان رسد كه كدخداى اعمال 1 و اموال و تدبير برين جمله است و سپاه‌سالار تاش نيز و ديگران در لهو و طرب به دو اقتدا مىكنند ، چه حشمت ماند ؟ و جز درد و شغل دل 2 نيفزايد . و ناچار انها 3 بايست كرد اين بىتيمارى - 4 ، كه زيان داشتى پوشانيدن . رأى عالى برتر در آنچه فرمايد . » [ انتخاب بو سهل حمدوى به كدخدائى رى ] امير سخت تنگدل شد و در حال 5 چيزى نگفت ، ديگر روز چون بار بگسست 6 ، وزير را بازگرفت 7 و استادم بونصر را و گفت كه نامه‌هايى كه مهر كرده بودند بياريد ، بياوردند ، و با اين دو تن خالى كردند 8 و حالها بازگفتند . امير گفت : من طاهر را شناخته بودم در رعونت 9 و نابكارى 10 ، و محال 11 بودى وى را آنجا فرستادن ، خواجه گفت : هنوز چيزى نشده است ، نامه‌ها بايد نبشت بانكار 12 وى و ملامت تا نيز 13 چنين نكند و سوگند دهند 14 تا يك سال شراب نخورد . امير گفت : اين خود باشد و بونصر نبيسد 15 ، امّا تدبير كدخداى ديگر بايد ساخت . كدام كس را فرستيم ؟ گفتند : اگر رأى عالى بيند ، بيك خطا كز وى رفت ، تبديلى 16 نباشد . امير گفت : شما حال آن ديار ندانيد و من بدانسته‌ام . قومىاند كه خراسانيان را دوست ندارند ؛ آنجا حشمتى بايد هر چه تمام‌تر ، با آن ، كار پيش رود و اگر بخلاف اين باشد ، زبون گيرند 17 و آن همه قواعد زير و زبر شود . گفتند : خداوند بندگان درگاه را شناسد ، آنجا مردى بايد محتشم ؛ و بو القاسم كثير 18 از هرات بيامده است و نام دارد و بوسهل حمدوى 19 نيز مردى شهم و كافى است ، و بوسهل زوزنى هم محنتى دراز كشيد و بندهء خداوند است و هم نامى دارد . و عبدوس نيز نام و جاه يافت ، اين‌اند محتشم‌تر بندگان خداوند كه بنده 20 نام برد ، اكنون خداوند مىنگرد ، بر آن‌كس كه رأى و دل قرار گيرد ، مىفرمايد . امير گفت : هنوز بو القاسم كثير از عهدهء شغل بيرون نيامده است 21 ، حساب او پيش بايد گرفت و برگزارد ، كه احمد حسن نرسيد 22 ، و چون حساب وى فصل شود 23 ، آنچه رأى واجب كند در باب وى فرموده آيد . و بوسهل زوزنى هيچ شغل را اندك و بسيار نشايد مگر تضريب 24 و فساد و زير و زبرى كارها را 25 ؛ آن خيانتها كه وى كرد در باب خوارزمشاه و بابهاى ديگر بسنده نيست ؟ و عبدوس پيش ما به كار 26 است .